نویسنده(!) تازه کار

شروعی برای یک آماتور

میشینم زیر آسمون جدید

ولی وقتی نیستی میشم ناپدید

میخندم، میگریم، بازم گم میشم

بازم عاقبت حرف مردم میشم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط فریدون نظرات ()

سایه هایی از قدیم ، سایه های با صفا

میخورد بر سرم ، که باز کن آشنا

 

ترس من از قدیم ، ترس من از جدید

جرات رهرو بودن نیست ، ناپدید

 

چرخش روزگار ، گردش ماه و سال

ترسم است سنگ راهم شود ، سن و سال

 

چاره ای ، مرحمی از برای زخم نو

زخم کهنه که سر باز کند ، هست نو

 

احساس جادویین ، چشم من بر کسی

فکر او در سرم ، پس چرا بی کسی ؟

 

ذهن من پر شده ، سنگینی سرم

بس است خیال و خواب ، کی رسی بر برم ؟

 

نام را گفته ام ، بار ها وبار ها

خود که دانسته ای ، گرانبها گرانبها

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط فریدون نظرات ()

دوباره ،‌ غربت یک عشق دیرین

دوباره ، غربت یک طعم شیرین

دوباره ، این من و هر آنچه هستم

دوباره ، قربت یک مرد بی دین

 

دوباره ، دلتنگ مست و خوابم

دوباره ، باز خواهان شرابم

دوباره ، آن که هست و نیست و باید

دوباره ، در پی او روی بامم

 

دوباره ، رهسپارم پشت باران

دوباره ، نعره ای از دل به یاران

دوباره ، دل به درد و لب به خنده

دوباره ، میکند ذهن ، گریه ، ‌نالان

 

دوباره ،‌ سردی قلبی شکسته

دوباره ، عشقی که از سر گسسته

دوباره ، میخوانمت گل مرداب

دوباره ، روح من سخت شده خسته

 

و دوباره و دوباره و دوباره . . .

نوشته شده در شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط فریدون نظرات ()

تاریک شده کلبه این دل                    حرفی به دهان نیست

وز کلبه مسکین شده ام هم             اندیشه بیان نیست

اندر دل این مردم بازار                      هیچ چیز عیان نیست

از دوست ، خودی و همه کس           حیله نهان نیست

 

 

 

تا کی ره کشم ،‌ بگذرم و هیچ مبینم

این روبهکان را کی توانم که فریبم

شاید از جشم سیاه است که سیه گون شده دنیا

وز عالم هستی همه ی شر شده پیدا

من ساقی و ساغر نبُدم ، غم شده ام من

این حرف بهانست هوس کج شده ام من

گویم که نیکی در این شهر نباشد

یک شمع دل افروز در این شهر نباشد

 

 

 

تاریک شده کلبه این دل                    حرفی به دهان نیست

وز کلبه مسکین شده ام هم             اندیشه بیان نیست

اندر دل این مردم بازار                      هیچ چیز عیان نیست

از دوست ، خودی و همه کس           حیله نهان نیست

 

 

 

یک مهر ، رای نیک ،خرد ،‌ هوش ندیدم

از غزال بد شوم ، در ِ خانه دریدم

کینه ، آتش جنگ بیفروزد و هی هات !

این دل هوس جنگ بدارد ، پر شکایات 

این مرد پیاده روزگاری فرخی بود

ناگه نشدش دل مرده ای و عاشقی بود

از مردمکان کوچک و دوست شیاد

این بود عقابی که شدش طعمه صیاد

فکر کرد جوان است و همیشه وقت آغاز

لکن نشدش که او رود به اوج و پرواز

 

 

 

تاریک شده کلبه این دل                    حرفی به دهان نیست

وز کلبه مسکین شده ام هم             اندیشه بیان نیست

اندر دل این مردم بازار                      هیچ چیز عیان نیست

از دوست ، خودی و همه کس           حیله نهان نیست

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط فریدون نظرات ()

وقتی ظلمی به کسی میشه ، فقط یه چیز التیام بخش هست ، فکر این که انتقام میگیری

ولی یه چیزی هم هست به نام بخشش ، سخت هست ، ولی گفته شده که حس آرامش بیشتری داره

من موندم سر دوراهی انتقام و بخشش !

انتخاب سختیه ، خیلی سخت ! ! !

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط فریدون نظرات ()

جالبی زندگی اینه که یه سری مواقع میدونی چیو میخوای و بهش نمیرسی

و یه سری چیزا ها هم نمیخوای و بهش میرسی


چند وقتی هست که چیزی که از مدت ها پیش حسش میکردم داره به واقعیت نزدیک میشه


دنیا زیر پاهایم خواهد آمد


مرد جاده ام

 

ممنون پروردگارا


نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط فریدون نظرات ()

هوا سرد است و جای خالیش حس میشود اینجا 

پس برف میخواهم هنوز و پاک میخواهم هنوز 


ودکا ، عرق سگی ،‌ ویسکی ، کنیاک و شراب

کنت ،‌ وینستون ،‌ مگنا و بهمن دودول خواهم هنوز

 

یارکی که ناز باشد ،‌ پایه هر پیک من 

تند و تند آتش به سیگارم بگیرد ، کام میخواهم هنوز

 

گر زمستان بود و یخبندان ، شود همخواب من

بر سرش دست نوازش ، بوس میخواهم هنوز

 

مرد جاده ام نصف شهرم زیر پاهای بلندم له شده

پا برهنه یا تراکینگ ، گزگزک خواهم هنوز

 

میرسد روزی که میگن من همه دنیا رو گشتم

پس کجایی یار من ؟ همراه میخواهم هنوز

 

در سرم سودای نعشه ، من که نیستم نعشه باز

پس برای ذهن سالم راه میخواهم هنوز

 

حس پیری دارم و هستم ولی خیلی جوان

بیخیالش من که عشقم زندگیست ، زندگی بارد هنوز

 

ای خدا ، دادگری ، من به تو ایمان دارم

پس شود روزی ، که من پرواز میخواهم هنوز

 

 

 

پی نوشت : گفتیم یه تغییری بدیم به خودمون ، حس میکردم خیلی تکراری شدم ! ولی الان دیگه نه ! 


نوشته شده در شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط فریدون نظرات ()

در ابتدا همه جا فقط روشنایی بود و بس

حال نیز هست

ولی کم کم پرده های سیاه روی دیدها را گرفتند و تاریکی در اذهان مردم تولد یافت

تاریکی پرستی باب شد

تاریکی را میخوردند ، میپوشیدند ، مینوشیدند ، میکشیدند ! ! !

ولی . . .

فطرت بشری پاک است و خواستار روشنایی دوباره شد

که بود و او نمیدید ، به خاطر تاریکی ، توهم تاریکی ! ! ! 

پس ای فرزند آدم به جای لعنت به تاریکی

چشمانت را باز کن !






خداوندا افکار لی لی قشنگ است ، قلب او مهربان است ، فلسفه های جالبی دارد

او لیاقت لطف تو را دارد

تمام لی لی ها را لیلا کن

آمین

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط فریدون نظرات ()

دوست ها بسیارند و رفقا کم

دوست ها جاریند و رفقا باقی

دوست ها کوچکند و رفقا بزرگ

دوست ها قهر میکنند و رفقا میبخشند

دوست ها در نبودت ناراحتند و رفقا گریان

دوست ها همراه شادیت هستند و رفقا باعث شادیت

دوست ها در مورد تو میدانند و رفقا حافظ رازهایت هستند

دوست ها تو را برای چیزهایت میخواهند و رفقا تو را برای "تو" بودنت


خوشبخت کسی است که رفقای بسیار بسازد با این که امری محال است .

ولی از انسان که هر امری ساخته است ،‌ مگر نه ؟


با این حال ، رفیق بخوانمت ای دوست ؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط فریدون نظرات ()

نسیمی بر شالیزار افکارم وزیدن گرفته بود و طوفانی به پا کرده بود ولی . . .

ولی از ما گذشت و فکر کرد سهم دگران خواهد شد 

که چه بهتر که رفت 

بهتر برای خودش 

که فکر امنیت اندام لطیفش بود که مبادا گرفتار شالیزار من شود

و من هنوز خداوندگار سه نقطه هایم

. . .

کاری میکنم که امروز من نقل محافل شود 

آخرین روز های بهترین ماه سال بعد ثابت خواهم شد ، ثابت خواهم شد . . .

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط فریدون نظرات ()


Design By : Pichak