

سایه هایی از قدیم ، سایه های با صفا
میخورد بر سرم ، که باز کن آشنا
ترس من از قدیم ، ترس من از جدید
جرات رهرو بودن نیست ، ناپدید
چرخش روزگار ، گردش ماه و سال
ترسم است سنگ راهم شود ، سن و سال
چاره ای ، مرحمی از برای زخم نو
زخم کهنه که سر باز کند ، هست نو
احساس جادویین ، چشم من بر کسی
فکر او در سرم ، پس چرا بی کسی ؟
ذهن من پر شده ، سنگینی سرم
بس است خیال و خواب ، کی رسی بر برم ؟
نام را گفته ام ، بار ها وبار ها
خود که دانسته ای ، گرانبها گرانبها
...