خود که دانسته ای

سایه هایی از قدیم ، سایه های با صفا

میخورد بر سرم ، که باز کن آشنا

 

ترس من از قدیم ، ترس من از جدید

جرات رهرو بودن نیست ، ناپدید

 

چرخش روزگار ، گردش ماه و سال

ترسم است سنگ راهم شود ، سن و سال

 

چاره ای ، مرحمی از برای زخم نو

زخم کهنه که سر باز کند ، هست نو

 

احساس جادویین ، چشم من بر کسی

فکر او در سرم ، پس چرا بی کسی ؟

 

ذهن من پر شده ، سنگینی سرم

بس است خیال و خواب ، کی رسی بر برم ؟

 

نام را گفته ام ، بار ها وبار ها

خود که دانسته ای ، گرانبها گرانبها

/ 12 نظر / 42 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سونیان

متن زیبایی بود برعکس خودت[نیشخند] ببخشید میشه بگین استاد ایت شعر از کدوم شاعره؟

سونیان

اپمممم خواستی تشریف بیار البته با این سرعتی که تو داری فکر کنم سال اینده ببینمت

سونیان

خوشی اومدی پسرم حالا چرا نظر خصوصی میزاری میترسی کشفت کنن یا ترور شی؟

مینا

چرا دیگه چیزی نمی نویسی؟ مگه سرت چقدر شلوغه؟

نینا نیمه

سلام . شعرتو دوست داشتم . خیلی وقته نمی یام اینجا . خوشحال ام خوندمت..[لبخند]

فرنود راستگو

به به آقا منور فرمودین ..... خوش تشریف آوردین به وبلاگ ما

مصطفا

سلام یه نویسنده بی مخاطب یه داستان نویس غریب منتظر نقد و نظر شماست

آرام

فریدون؟ چرا دیگه نمینویسی پس؟